بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
351
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
تحفهء سعادت انتظار كردن و در ساحت او فعالهء « 1 » راحت جستن ترجمان ضلالت و برهان جهالت باشد ، شعر ، هو الدهر لا يبغى « 2 » الحقيقة عنده * و ان شئت ان تكفى اذاه تغالطى « 3 » و اقبال اين جهانى و دولت آسمانى قدمگاه « 4 » بس مزلزل و تكيه جايى نيك نامعتمد و دستآويزى سخت سست است ، سحابة صيف ليس يرجى دوامها ، پشت بثبات آن باز گذاشتن و چشم بدوام آن داشتن كار عاقلان و شيوهء هنر مندان نيست ، دل چه نهى بر وصال كان بنماند * هرچه نهى دل بر آن چنان بنماند گريهء عاشق مبين و خندهء معشوق * عاقبتش بين كه اين و آن بنماند اما مرد كار كه نام مردى برو درست آيد و اوصاف مردمى ( برو پيدا « 5 » ) آنست كه در حال استغنا و ايام دولت نظر بطر وطشيان « 6 » بر اخلاق او ( برنيفتد « 7 » ) و نخوت تجبر و تكبر در مروت اوقاد « 8 » نيايد ، و در مدت شدت ( و هنگام فطرت حيرت و ضجرت و جزع و ناكامى « 9 » ) بر احوال او مستولى نشود ، و تبدل احوال عرض او را عرضهء ابتذال نسازد ، و در محفل هنرمندان لاف از وى درست آيد ، ( شعر ) اگر دولت آيد وگر محنت آيد * بنزديك ما هردو را هست آلت و راستى چون اصل مولد من از بلخ بوده است و نشو و نما در جناب مرو اتفاق افتاده و اقبال « 10 » موسم شباب و انتظام سلك احوال « 11 » در بقعهء نسا بوده است و مقام محمود ( و اولاد و احوال يكدل كه مقصد « 12 » ) و مقصود دل و جان حضرت خوارزم است و اين « 13 » واقعه را مزبلهء شادياخ درمىبايست ، تا نسج
--> ( 1 ) كذا و شايد نواله يا فضاله باشد . ( 2 ) ظ ، لا تبغى . ( 3 ) ظ ، فغالط . ( 4 ) ظ ، قدمگاهى . ( 5 ) ظ ، درو پيدا نمايد . ( 6 ) ظ ، وطيشان . ( 7 ) ظ ، نيفتد . ( 8 ) ظ ، قادح . ( 9 ) كذا و شايد چنين بوده است : و هنگام ناكامى جزع حيرت و ضجرت . ( 10 ) ظ ، اقتبال . ( 11 ) ظ ، احباب . ( 12 ) ظ ، اولاد و اخوان و يگانه مقصد . ( 13 ) ظ ، اين .